+ نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 15:3  توسط سلطانی - اراز قلی
|
دست هایی که کار می کنند
از لبهایی که دعا می کنند
مقدس ترند . ( کورش کبیر) * * * سرمایه خوبان
با ادب باش که تکلیف جوانان ادب است فرق بین آدم و حیوان ادب است راخت روح زنان زینت مردان ادب است
با ادب باش که سرمایه خوبان ادب است آیه آیه همه جا سوره ی قرآن ادب است
با ادب باش که اندر همه جا یابی راه در قیامت نشود روی سفید تو سیاه همچو یوسف به سر تخت بر آیی از چاه
با ادب باش که سرمایه خوبان ادب است آیه آیه همه جا سوره ی قرآن ادب است
گر تو خواهی که دلت در دو جهان شاد شود همه کس از سخنت خرم و شاد شود خاطرت یک سره از رنج و غم آزاد شود
با ادب باش که سرمایه خوبان ادب است آیه آیه همه جا سوره ی قرآن ادب است
بی ادب می شود از فیض الهی محروم خویش را می کند از جهل و شقاوت معدوم از احادیث و روایات به ما شد معلوم
شرف و منزلت مرد سخندان ادب است آیه آیه همه جا سوره ی قرآن ادب است
گشت از علم و ادب مذهب اسلام عیان شرح این مسئله امروز نگنجد به بیان خوش بود گر محک تجربه آید به بیان
محک خلص کافر ز مسلمان ادب است آیه آیه همه جا سوره ی قرآن ادب است
مرد را معرفت و علم و ادب می باید روح را لذت تفریح و طرب می باید گرچه در کسب هنر رنج و تعب می باید
آن که هر مشکلی از وی شود آسان ادب است آیه آیه همه جا سوره ی قرآن ادب است
سید اشرف الدین حسینی - نسیم شمال ...................................................
`پند پدر
زین گفته سعادت تو جویم پس یاد بگیر هرچه گویم می باش به عمر خود سحر خیز وز خواب سحر گهان بپرهیز با مادر خویش مهربان باش آماده ی خدمتش به جان باش با چشم ادب نگر پدر را از گفته ی او مپیچ سر را چون این دو شوند از تو خرسند خرسند شود ز تو خداوند چون با ادب و تمیز باشی پیش همه کس عزیز باشی می کوش که هر چه گوید استاد گیری همه را به چابکی یاد ز نهار مگو به جز راست هر چند تو را در آن ضرر هاست هر شب که روی به جامه ی خواب کن نیک تأمل اندر این باب کان روز به علم تو افزود و ز کرده ی خود چه برده ای سود روزی که در آن نکرده ای کار آن روز ز عمر خویش مشمار ایرج میرزا دعا ای چو جان اندر وجود عالمی جان ما باشی و از ما می رمی نغمه از فیض تو در عود حیات موت در راه تو محسود حیات باز تسکین دل ناشاد شو باز اندر سینه ها آباد شو باز از ما خواه ننگ و نام را پخته تر کن عاشقانه خام را از مقدار شکوه ها داریم ما نرخ تو بالا و نا داریم ما از تهیدستان رخ زیبا مپوش عشق سلمان و بلال ارزان فروش چشم بی خواب و دل بی تاب ده باز ما را فطرت سیماب ده کوه آتش خیز کن این کاه را ز آتش ما سوز غیر الله را رشته وحدت چو قوم از دست داد صد گره بر روی کار ما افتاد ما پریشان در جهان چون اختریم همدم و بیگانه از یکدیگر باز این اوراق را شیرازه کن باز آیین محبت تازه کن باز ما را بر همان خدمت گمار کار خود با عاشقان خود سپار رهروان را منزل تسلیم بخش قوت ایمان ابراهیم بخش عشق را از شغل لا آگاه کن آشنای رمز الا الله کن من که بهر دیگران سوزم چو شمع بزم خود را گریه آموزم چو شمع بارم آن اشکی که باشد دلفروز بی قرار و مضطر و آرام سوز کارمش در باغ و روید آتشی از قبای لاله شوید آتشی دل به دوش و دیده بر فرداستم در میان انجمن تنهاستم «هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من » در جهان یا رب ندیم من کجاست نخل سینایم کلیم من کجاست ظالمم بر خود ستم ها کرده ام شعله ای را در بغل پرورده ام شعله ای غارت گر سامان هوش آتشی افکنده در دامان هوش عقل را دیوانگی آموخته علم را سامان هستی سوخته آفتاب از سوز او گردون مقام برقها اندر طواف او مدام همچو شبنم دیده ی گریان شدم تا امین آتش پنهان شدم شمع را سوز عیان آموختم خود نهان از چشم عالم سوختم شعله ها آخر ز هر مویم دمید از رگ اندیشه ام آتش چکید عندلیبم از شر رها دانه چید نغمه ی آتش مزاجی آفرید سینه ی عصر من از دل خالی است می تپد مجنون که محمل خالی است شمع را تنها تپیدن سهل نیست آه یک پروانه ی من اهل نیست انتظار غمساری تا کجا جستجوی راز داری تا کجا ای ز رویت ماه و انجم مستنیر آتش خود را ز جانم بازگیر این امانت بازگیر از سینه ام خار جوهر برکش از آیینه ام یا مرا یک همدم دیرنه ده عشق علم سوز را آیینه ده موج در بحر است هم پهلوی موج هست با همدم تپیدن خوی موج برفلک کوکب ندیم کوکب است ماه تابان سر به زانوی شب است روز پهلوی شب یلدا زند خویش را امروز بر فردا زند هستی جویی بجویی گم شود موجه ی بادی به بویی گم شود هست در هر گوشه ی ویرانه رقص می کند دیوانه با دیوانه رقص گرچه تو در ذات خود یکتاستی عالمی از بهر خویش آراستی من مثال لاله ی صحراستم در میان محفلی تنهاستم خواهم از لطف تو یاری همدمی از رموز فطرت من محرمی همدمی دیوانه ای فرزانه ای از خیال ایت و آن بیگانه ای تا به جان او سپارم هوی خویش باز بینم در دل او روی خویش سازم از مشت گل خود پیکرش هم صنم او را شوم هم آزرش علامه اقبال لاهوری 1- بیت از مولوی 2- نور جوینده 3- اشاره به عموی حضرت ابراهیم «ع»
بیا تا افشانیم و می در ساغر اندازیم بیا تا افشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من وساقی به هم تازیم و بنیادش بر اندازیم شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم چو دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سراندازیم صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز بود کآن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم سخندانی و خوشخوانی نمی ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم حافظ * * * از خواب گران خیز ای غنچه ی خوابیده چو نرگس نگران خیز کاشانه ی ما رفت به تاراج غمان ؛خیز از ناله ی مرغ چمن از بانگ اذان ؛خیز از گرمی هنگامه ی آتش نفسان ؛ خیز از خواب گران ؛ خواب گران ؛ خواب گران ؛ از خواب گران خیز خورشید که پیرایه به سیماب سحر بست آویزه به گوش سحر از خون جگر بست از دشت و جبل قافله ها رخت سفر بست ای چشم جهان بین به تماشای جهان خیز از خواب گران ؛ خواب گران ؛ خواب گران ؛ از خواب گران خیز خاور همه مانند غبار سر راهی است یک ناله ی خاموش و اثرباخته آهی است هر ذره ی این خاک گره خورده نگاهی است از هند و سمرقند و عراق و همدان خیز از خواب گران ؛ خواب گران ؛ خواب گران ؛ از خواب گران خیز دریای تو دریاست که آسوده چو صحراست دریای تو دریاست که افزون نشد و کاست بیگانه ی آشوب و نهنگ است ؛چه دریاست از سینه ی چاکش صفت موج روان خیز از خواب گران ؛ خواب گران ؛ خواب گران ؛ از خواب گران خیز این نکته گشاینده ی اسرار نهان است ملک است تن خاکی و دین روح روان است تن زنده و جان زنده ؛ ز ربط تن و جان است با خرقه و سجاده و شمشیر و سنان خیز از خواب گران ؛ خواب گران ؛ خواب گران ؛ از خواب گران خیز